تبليغاتX
پسر یزدی

امروز باید به یاد بیاورم که مادری هم هست

مادرم سلام

چه خوب  شد فاطمه ، فاطمه است !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:21  توسط رضا  | 

امروز یکی را دیدم که خیلی آشنا به نظر می رسید

خوب نگاهش کردم

آهان.

او خودم بودم .

خیلی وقت بود ندیده بودمش!

چقدر عوض شدی پسر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط رضا  | 

کاش!

کاش همان کلمه مزخرفی است که آنچه بعد از آن می آورم نمی شود

کاش تو را...............

هیچی ولش کن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط رضا  | 

در شهر به ما پیشنهاد شد برویم دانشگاه!

ــ جارو کنی؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:24  توسط رضا  | 

دانشگاه مکانی است که اگر غافل شوی

 سوارت می شوند.

 افسارت را در دست می گیرند.

تو را به هر جهت می رانند.

و وقتی هم خسته شدند تیپایی نثارت می کنند و می گویند

 گم شو ! خوب سواری ندادی !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:27  توسط رضا  | 

تو راه خودت را می رفتی

و من چو علف هرز به پایت می پیچیدم

بالاخره کنده شدم

خودم مقصرم

تو تقصیر نداشتی!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:14  توسط رضا  | 

چیه ؟! چرا اینجوری نگاه می کنین؟ من عمرا عذر خواهی کنم . خوب موقعیتش پیش نیومد ادامشو بنویسم.

 اصلا مگه خودتون خواهر مادر ندارین که منو اینجوری نگاه می کنین؟

اخلاق اسلامی رو با چند پاس کردین؟

 

                                    ----------------------------------------------------------

 

 

لطفا قسمت اول داستان رو دوباره بخونین تا یاد آوری شود و اگر حوصله خواندن مزخرفات  قسمت اول را ندارید به خلاصه اکتفا نمایید تا باعث شادی روف مردگانمان گردد.

 

خلاصه:

 

مامانش اومد .دست و پات بلوریه. شیرینی ببر . چت میکنی؟ عمرا بگم. پک و پوزشد.عاشق مادر شوهر. الیاس جونور. پسر کش . آواز می خوند. غیر مجازه. فرت و فرت آمبولانس. گروووپ. پرتقال فروشی.شبه زورو.بانک ملت. نفت بگیرم .پسندمی . تقدیم با عشق. مشکی رو عشقه. حالمو به هم زدی. عمته. جنازه. درینگ درینگ درینگ .

 

 

درینگ درینگ درینگ ( این صدای موبایل دختر بود )

الو سلام .خوبین؟بنده راوی داستان هستم .

_ خوب بنال!

بله ممنون . من هم خوبم.

_ به درک که خوبی . ببین من اعصاب ندارم زود بگو چه مرگته یهو وسط داستان راهپیمایی کردی گند زدی به داستان؟

بنده از سرکار عالی سوالی داشتم که اگر مرحمت نمایید پاسخ دهید لطف بزرگی به بنده نموده اید

وقتی از خانه خارج شدید چه آهنگی رو زیر لب زمزمه می کردین؟

_ به تو چه؟ مگه تو 110 هستی ؟!!!!!!

 باشه چون می ترسم بری معتاد بشی میگم : آهنگ ...........!!!!!

واااااااای این که غیر مجازه

_ ببین روتو کم کن وگرنه میزنم پخش خیابون بشی. می خواستی بیام واست کنسرت شجریان بذارم؟

خب می تونستین از خواننده های داخلی بهره بگیرین مثل احسان خواجه امیری که همین چند وقت پیش توی شهرمون یه کنسرت خفن گذاشت و باعث شد خیلی از استعداد های شهرمون شکوفا بشه و نشون بدیم که آب نمی بینیم وگرنه شناگرهای ماهری هستیم. من خودم به شخصه فکر نمی کردم استعداد شهرمون اینقدر بالا باشه

_ برو گم شو مرتیکه ایکبیری جوات، احمق، لات، بی سرو پای [سانسور]ِ خر گرووووووووووپ!!!!!

 

(این صدای افتادن پسر کلاه شنل نقاب مشکی از بالای درخت نبود این صدای لذت بخش برخورد مخ دختر با تیر چراغ برق بود به هر حال وقتی دارن با موبایلشون حرف می زنن باید مواظب جلوشون هم باشن شاید یک راوی بد ذات باشه که از قصد حواستون رو پرت کنه !!!

 )

ها ها ها ها ها (این صدای خندیدن راوی از ته دل بود!)

 

                           ------------------------------------------------------------

 

خانم محترم شما حالتون خوبه؟ منو میبینین؟

دختر هاله ی سفیدی رو جلوی خودش دید ولی فکر کرد توهم زده . مثل همون وقتایی که .......( عمرا بگم ) بعد از مدتی کم کم تصویر شفاف شد و از میان هاله ی سفید پسری با کت و شلوار سفید و بسیار خوش تیپ ( به طور کلی دختر کش ) ظاهر گردید . و دختر تو کف مونده بود و درد رو هم به کلی فراموش کرده بود.

خانم محترم صدای منو می شنوین؟

_َببببببببببببببله.

خوب خدا رو شکر پس طوریتون نشده؟

هان!!!! چی؟ نه ! آآآآآآآآآآآخ سرم ، دارم می میرم از درد. تازه دیروز هم دلم درد می کرد . چند سال پیش هم دستم زخم شد . فکر کنم باید منو ببرین بیمارستان وگرنه من میمیرم.

پسر سفید پوش وقتی این حرف رو شنید برقی از توی چشماش عبور کرد .

چشم حتما . شما امر بفرمایین . ماشین من همین جاست بفرمایین سوار بشین.

( در این لحظه چشم دختر هم از همون برق ها زد و مثل شصت تیر سوار ماشین شد )

توی ماشین پسر به دختر گفت میشه اسم شما را بپرسم ؟

_بله خواهش می کنم .

خوب !

_خوب چی؟

بگین اسمتونو

_شما که هنوز نپرسیدین.

آهان . ببخشید اسم شما چیه؟

_من رز هستم بیست سالمه ولی توی خونه صدام می کنن رز گل

واااااااااای چه اسم قشنگی؟ من خیلی گل رز دوست دارم.

با من ازدواج می کنین؟

(الان می تونین دختر رو تصور کنید که فکش چسبیده کف ماشین و از تو حلقش کف بیرون میاد و چشماش مثل چراغ فولوکس شده و هیچ رفلکسی از خودش نشون نمیده.)

چی شد. چرا اینجوری شدی رزگل من ( ملت جنبه ندارن زود پسر خاله میشن )

من که اینهمه مقدمه چینی کردم فکر نمی کردم جا بخوری .( فقط یه اسم پرسیداااا. اگه فامیلش رو هم پرسیده بود همون جا عقدش کرده بود !!!!!!!!!!)

دختر بعد از اینکه فکشو جا انداخت.

_من دارم درسمو می خونم . و قصد ازدواج ندارم . تازه من بدون نظر مامانم هیچ غلطی نمی کنم. عمرا هم بگم آدرس خونمون صفاییه. میدان جانباز. بلوار دانشگاه . چهار راه پژوهش . جنب مجتمع تجاری بزرگ شهر . کوچه ارغوان . در سفید پلاک 21 هست! یهویی فکر نکنی بهت میگم .به هر حال ما هم رسم و رسومی داریم. همین جوری الکی که نیست.( در این بین هم چشم پسر فرت و فرت برق می زد و دختر برق ها رو نمی دید )

به هر حال  از پسر اصرار و از دختر انکار.

اصرار . انکار

اصرار . انکار

ولی نتیجه بحث ها هم فایده ای نداشت جز:

1404 سکه بهارآزادی ( به مناسبت چشم انداز بیست ساله )

شش دانگ یک واحد مسکونی

و.....

....

...

..

بالاخره از اونجایی که قرار بود دختر داستان ما پیشونی بلندی داشته باشه ( در حد تیم ملی ) در عرض یک ماه به خانه بخت تیپاکس شد.

اما

....

...

 

یه روز که با هم توی خونه بودن رز گل رفت و تلویزیون رو روشن کرد داشت اخبار 20:30پخش می شد

 

به خبری که هم اکنون به دست بنده رسید توجه فرمایید

پسرکلاه شنل نقاب مشکی که ماه پیش در حالی که به صورت یک مجسمه در آمده بود و از درد ناحیه لگن می نالید صبح امروز لب به سخن گشود و اعترافات تکان دهنده ای را بیان نمود

این فرد که خود را همان جونوری که به همه شکل در می آید معرفی نمود. گفت برای اولین بار در زندگی نکبت بارش عاشق دختری شده است که در اولین برخورد متوجه شده که انسانی پست از خودش هم وجود دارد . و در این مدت هم فشار این شکست عشقی باعث بند امدن زبانش شده

 

پسر سفید پوش : اوه اوه این دختره دیگه عجب عفریته ای بوده که این جونور داره میگه پست تر از خودشه

رز گل ( در حالی که سریع تلویزیون رو خاموش می کنه و رنگش مثل کت و شلوار پسر شده ) : عزیزم تو نمی خواد خودتو ناراحت کنی .اصلا به ما چه. ما باید فقط به خودمون فکر کنیم. و اینکه زندگیمونو با عشق شروع کردیم و هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه .( در همین لحظه چشم پسر دوباره برق زد )

رز گل : ببین اگه یک بار دیگه وسط حرف زدن من اون چشمای بابا غوریت برق بزنه با همین دستای خودم هر جفتشو از کاسه در میارم میندازم جلوی اون ننت تا بفهمه دیگه تو زندگی ما دخالت نکنه .بعدش هم تو رو همراه با این راوی خفه می کنم . (چشم پسر برق زد )

 

فردای آن روز. حوادث روزنامه ها

 

دختری چشمان همسر خود را به دلیل مشکل بینایی از حدقه در آورد و انداخت جلوی ننش.

 

بعد از این ماجرا شنل قرمزی و مامانش و مامان بزرگش سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

 

 

نتیجه اخلاقی : به دوستان بگویید هم دیگر را دوست داشته باشند

 

 

 

مجددا عرض می کنم جمله رضا از ........ رو در مورد این داستان به هیچ وجه جدی نگیرین!

در همین جا پایان داستان رو اعلام می کنم.

بوس. جیش. لا لا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:26  توسط رضا  | 

یکی بود یکی نبود . نمی دونم شاید هم بود من خبر نداشتم در هر صورت بود و نبود یکی مهم نیست مهم اینه که من بودم تا بتونم ابن داستان رو براتون تعریف کنم

راستی قبل از اینکه داستان رو بخونین خدمتتون عرض کنم که هر گونه تشابه اسمی در این داستان کاملا عمدی بوده و هر که مشکل داره بره اسمشو عوض کنه!

 

- دخترم ‚ عزیزم ‚ الهی قربون دست و پای بلوریت برم ( قضیه سوسکه رو که دارین !) بیا این شیرینی ها رو ببر واسه مامان بزرگت بی چاره مریض شده  توی تخت افتاده . بیا اینا رو ببر دم آخری دلش شاد بشه.

- خب مامان چرا خودت نمی بری؟ هم شیرینی رو ببر هم برو ببین اگه کاری داره واسش انجام بده . اصلا مگه شیرینی واسه مرض قندی خوبه؟

( مامان داستان ما می خواد سر به تن مادر شوهر نباشه! اینو همین جوری گفتم . هیچ ربطی به داستان نداره . دیدم دور هم هستیم یه چیزی گفته باشم )

از اونجا که حرف حق جواب نداره............................

دختره چشم سفید واسه من زبون در اورده . بلند شو ذلیل مرده مگه با تو نیستم؟

( این همون دختر دست و پا بلوریه! )

دختر که داشت با یکی چت می کرد ( اصلا فکرشم نکنید . من نمی دونم با کی چت می کرد . اگه می دونستم هم نمی گفتم . به من چه؟ )با حالت عصب از جاش بلند شد و چند تا حرف بالای 18 سال زد ( عمرا بگم به کی ولی تا جایی که می دونم یا به مامانش گفت یا مامان بزرگش یا همونی که چت می کرد )  و ناگزیر شنل قرمزشو پوشید و یه آرایش خفن پسر کش کردو آماده بیرون رفتن شد که طبق معمول نصیحت های مامان خانم شروع شد

 

- ببین دخترم ( از اینجا به بعد دوباره دست وپای دختر بلوری میشه ) وقتی میری بیرون سرتو میندازی پایین میری تا خونه مامان بزرگ و بر می گردی با هیچ کس هم صحبت نمی کنی . اصلا با مامان بزرگتم حرف نزن ممکنه اغفالت کنه!

میگن یه جونوری پیدا شده خودشو به هر شکلی که می خواد در میاره بعد مخ دخترا رو میزنه ( البته مامان اینجوری نگفت ) آخرین بار هم به اسم الیاس مخ یه دخترو ریخت تو فرغون و بعد هم نفلش کرد ( البته بازم مامان اینجوری نگفت )

مراسم نصیحت نیم ساعت طول کشید و دختر هیچ کدوم از حرفای مامان رو نشنید چون داشت به یکی sms میزد (حالا وقتی دهنش آسفالت شد می فهمه که از این به بعد به حرف مامانش گوش کنه ‚ یه چیزه دیگه! من  نمی دونم به کی sms میزد گیر ندین )

به هر حال دختر از خونه بیرون رفت و در حالی که یه آهنگ غیر مجاز زیر لب زمزمه می کرد به راهش ادامه می داد ( من نفهمیدم آهنگه چی بود ولی غیر مجاز بود خودم ازش پرسیدم )

همین جور که دختر می رفت و یه آمبولانس پسرا رو از پشت سرش جمع می کرد

گرووووووووپ

ییهو یه چیزی از بالای درخت پرت شد پایین جلوی پاش ( الان میتونین  قیافه دختر رو تصور کنید که کپ کرده و زبونش بند اومده )

اون چیزی که گفتم چیز نبود . یک پسر بود با کلاه ‚ شنل و چشم بند مشکی ( مثل اون آقاهه که توی تبلیغ بانک ملت بود )

در حالی که به نظر می رسید که استخوان لگنش سرویس شده دستشو برد زیر شنلش ( نترسین شمشیر نداره ) و یه شاخه گل رز سرخ بیرون آورد و گفت: تقدیم با عشق ( عزیزم حالت بد شد ملت که گناهی ندارن. برو پشت همون درخته که اون پسره افتاد هر کار می خوای بکن )

 دختر که تازه داشت می فهمید چه اتفاقی افتاده و الان در میون یک رابطه عشقی گیر کرده و طرف هم تعطیل میزنه و اسکول تمامه گفت:

- خب حالا تو کی هستی ؟

- من یک عاشق...

- پس چرا مشکی پوشیدی؟ عمت مرده؟

- نه مشکی رنگ عشقه ( آقا دارم داستان عشقی میگم . جنبه داشته باش. این دفعه اسم میبرم جلو همه ضایع بشی )

- برو گمشو مرتیکه . اینجوری می خوای مخ منو بزنی؟زمان عمت مشکی رنگ عشق بود. آخرین بار کی آپ شدی نفله ؟

قیافشو ! امبولانس تو رو تو خیابون ببینه جلبت می کنه . برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه. عمه ننه !( این حرفا رو همون دختر دست و پا بلوری زد )

پسر مشکی پوش همون جور که روی زمین زانو زده بود نتونست دیگه از جاش بلند بشه ( فکر کنم این استخون لگن کار دستش داده بود )

درینگ درینگ درینگ (  این صدای زنگ موبایل دختر هست )

اگه گفتین کی بود؟

عمرا الان بگم . فعلا تو حال باشین تا بقیه شو واستون تعریف کنم

راستی من یه چیزی این پایین نوشتم که رضا از .......در مورد این مطلب صادق نیست

حالا همگی بوس جیش لا لا........................

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط رضا  | 

دیروز بهترین حس من

                      هنگامی بود

            که ساندویچ کالباس پر سسی را

با حرص گاز می زدم

 

و امروز فقط با حرص خودم را خوردم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط رضا  | 

4تا

4تا دوست

4تا همراه

4نفر که همیشه با هم هستند

با هم می خندند

با هم گریه می کنند

وبا هم زندگی

چند روزی هست یک پاتوق 4نفره راه انداختن  

 

                                زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:5  توسط رضا  |